صفحه اصلی > صفحه اصلي > آرشیو گزارش ها 


نسخه چاپي

خاطراتی از مجاهدان دیروز و تلاشگران امروز صنعت گاز کشور

بسیج لشکر مخلص خداست (امام خمینی)

کشور ما ایران در تمام اعصار با حوادث و اتفاقات گوناگونی من‌جمله هجوم بعضی از کشورها به شمال و جنوب کشور بوده که با مقاومت و ایستادگی غیورمردان و دلاورمردان این مرز و بوم مانند میرزا کوچک‌خان جنگلی، رئیس‌علی دلواری و بسیاری از افرادی که نامشان در دل تاریخ ثبت شد، این اتفاقات را با سربلندی پشت سر گذاشت تا ما آیندگان بدانیم که چه کسانی برای حفظ این مرز و بوم تلاش کردند.

در تاریخ حکومت جمهوری اسلامی نیز حوادثی مانند جنگ 8 ساله که دولت بعثی به سرکردگی صدام و حمایت بیش از 30 کشور دنیا بر ایران تحمیل کرد، خسارات بسیار زیادی بر این کشور وارد شد. در این حین، کسانی با اقتدا به سرور و سالار شهیدان و لبیک گفتن به امام و رهبر خود، عزم خویش را جزم کرده و به جبهه‌های حق علیه باطل شتافتند که برخی با نوشیدن شربت شهادت به سعادت ابدی رسیدند.

ولی بودند کسانی که از این قافله جا ماندند (جانبازان، اسرا)، جا ماندند تا شاید با ماندن خود و بیان سخنانی از گوشه‌گوشه این جنگ نابرابر، به آیندگان درس شجاعت و سرافرازی دهند، درسی که با خون شهدا رنگین شد و توانست درخت انقلاب را روز به روز استوارتر و محکم‌تر و کشور را برای انقلابی به رهبری منجی عالم بشریت، آماده‌تر سازد.

در این گزارش، به پای سخنان برخی از جانبازان و ایثارگران صنعت گاز می نشینیم تا دریابیم چگونه بعضی از آن ها به رغم سن کم و در حالی که شاهد پرپر شدن همرزمان خود بودند، چه رشادت هایی از خود نشان دادند.

                                            *************************************

 

بسيجي‌ها خالص ترين بندگان خدا بودند

ولي‌الله مورج، معاون افسر نگهبان در انبار شهيد طاهري


از سنين نوجواني و مبارزات انقلاب، دل در گرو اسلام و امام داشتم. روز ورود حضرت امام به ميهن يكي از بهترين خاطرات كودكي‌ام است. پس از شعله‌ور شدن جنگ بين ايران و عراق هم اغلب اوقات را در مسجد و پايگاه بسيج محله مي گذراندم و اشتياق حضور در جبهه از اعماق جانم لبريز شده بود. در آن روزها يكي از دوستان بسيجي پيشنهاد كرد كه با يادگيري غواصي، مسير را براي حضور در جبهه هموار كنم. از آنجا كه بومي كرج بودم و استعداد شنا داشتم، بلافاصله شروع به آموختن غواصي در درياچه سد كرج كردم و هر روز سراسر وسعت درياچه را به شوق حضور در جبهه‌ها مي پيمودم.

ولي‌الله مورج، متولد 1348 در كرج بوده و اكنون معاون افسر نگهبان در انبار شهيد طاهري است. او كه پس از چند بار دست بردن در شناسنامه، سرانجام در سال 65 توانست در قالب لشكر 10 سيدالشهداء در عمليات كربلاي 5 به عنوان آر.پي.جي زن حاضر شود، مي‌گويد: به خاطر دارم كه يك بار در گرماگرم عمليات، مجروحان بسياري را به آمبولانس رساندم تا به عقب بروند. در آن زمان كسي به اين فكر نمي‌كرد كه مثلا وظيفه رسيدگي به زخمي ها، جزو وظايف امدادگران است. همه به هم كمك مي كردند و براي هم جان مي دادند. يادم مي آيد كه آمبولانس پر از زخمي شد و به راه  افتاد. اما چند متر جلوتر نرفته بود كه ناگهان يكي از خمپاره هاي دشمن  به ماشين مملو از مجروحان اصابت كرد و آن را منهدم كرد. يعني هيچ چيز بر جاي نماند و همه رزمندگان مجروحي كه با زحمت بسيار به آمبولانس رسانده بوديم، شهيد شدند.

او كه بخش زيادي از دوران حضورش در جبهه را به عنوان غواص در جزيره مجنون گذرانده است، مي‌گويد: شب ها براي شناسايي در جزيره مجنون غواصي مي‌كرديم. هر شب مسافتي حدود 9 كيلومتر را غواصي مي‌كرديم تا به موقعيت عراقي‌ها برسيم و از كمين‌گاه آنها عكس برداري كنيم. برخي مسيرها را با قايق طي مي كرديم و گاهي اوقات از بلم براي حركت بدون صدا و آرام بر روي آب استفاده مي شد. آب جزيره مجنون خيلي آلوده بود به نحوي كه اكثر غواصان بعدها دچار مشكلات ريوي شدند و با گذشت زمان حجم تخريب هاي عصبي و جسمي بيشتر نمايان شد.

از معاون افسرنگهبان انبار شهيد طاهري مي‌خواهم درباره خاطره‌هايش از اخلاص بسيجيان صحبت كند كه مي‌گويد: يادم مي‌آيد يكي از همرزمانم به نام حسين براي مراسم نامزدي‌اش چند روزي مرخصي گرفته و به تهران رفته بود كه ما با پاتك سنگين عراقي‌ها در منطقه دارخوين مواجه شديم. فرمانده كه اوضاع را بسيار نامساعد ديده بود از من درخواست كرد كه با حسين تماس بگيرم و از او بخواهم هرطوري كه شده خود را سريعاً به جبهه برساند.

حسين كه در بين بچه ها به "شاه داماد" معروف شده بود، فرداي همان روز به دارخوين رسيد. داماد گردان ما تنها يك روز ميهمان اين دنيا بود و در روز بعد در حالي كه به نماز ايستاده بود از ناحيه پيشاني مورد اصابت تير مستقيم قرار گرفت و شهيد شد. پيكر مطهر او را به تهران برگردانديم و در تشييع جنازه اش شركت كرديم. آري، بچه هاي جبهه اين گونه اهل اخلاص و از خود گذشتگي بودند. شاه داماد ما مراسم‌ نامزدي‌اش را نيمه تمام گذاشت تا از كشورش دفاع كند و ديگر هيچگاه قسمت نشد مراسم عروسي‌اش را برگزار كند.

غواص چيره‌دست جبهه‌هاي جنگ نقبي هم به اوضاع و احوال عراقي‌ها در جزيره مجنون مي‌زند و مي‌گويد: كمين‌هاي ما با عراقي ها 800 تا 1000 متر فاصله داشت. يك شب با دوستم يحيي براي شناسايي با قايق رهسپار كمين هاي بعثي‌ها شديم.  از پشت سنگرهاي شان رد مي شديم و من تعداد عراقي‌هايي كه خوابيده بودند را يادداشت مي كردم. هنگام سپيده‌دم بود كه صداي دوستم يحيي مرا از حالت خواب و بيداري در آورد. ظاهراً او چند عراقي را ديده بود كه مشغول پاسوربازي بودند.

يحيي عصباني شده بود و مي گفت چرا اين ها در هنگام صبح به جاي راز و نياز با خالق به كارهاي عبث و حرام مشغول شده اند. او كه براي از بين بردن عراقي ها مصمم بود، از من خواست كه آر.پي.جي را آماده كنم. برخاست و آر.پي.جي را به سمت دشمن نشانه رفت غافل از اينكه عراقي ها هم گراي او را گرفته اند. يحيي  شليك كرد و همه بعثي ها را به جهنم فرستاد. خوشحال شد و گفت همه را زدم. فكر مي كنم شادي او  فقط يك لحظه دوام داشت. توپ مستقيم دشمن به سينه او اصابت كرد. وقتي كه هوشيار شدم ديدم از يحيي، فقط پاهايش بر جاي مانده است. او از بهترين غواصان گردان بود.

از  برادر مورج مي پرسم به عنوان يك بسيجي كه بارها تا آستانه شهادت پيش رفته، چه سخني با نسل جديد دارد كه مي گويد: اينكه يك جوان لب تشنه در گرماي خوزستان آخرين قطرات آب قمقمه اش را به همرزمش مي دهد فراتر از واژه‌هاي مردانگي، مروت و جوانمردي است. آن‌ها خالص‌ترين بندگان خدا بر روي زمين بودند. جوانان بسيجي در اوج گمنامي و مظلوميت خود را فداي ميهن كردند. ذره اي ريا و تظاهر در جبهه نبود. منفعتي در كار نبود. اينكه يك جوان در قبری که برای خود آماده کرده بود، نماز شب مي خواند و يا دعاي كميل و زيارت عاشورا را زمزمه مي كند با معيارهاي مادي قابل تفسير نيست. فلسفه وجودي انقلاب از بين بردن فقر، تبعيض و رانت بود و اكنون هركدام از ما بايد از خود بپرسيم چه ميزان در تحقق هدف شهدا قدم برداشته ايم.

 

 

نسل خوشبختي بوديم كه آن روزها را درك كرديم

هومان سفيدكوهي، مديريت بازرگاني شركت ملي گاز ايران


در سنين دبيرستان بودم كه جنگ شروع شد. در سال 65 و در حالي‌كه 17 ساله بودم از طريق پايگاه بسيج راهي جبهه شدم. رشادت ها و دلاوري هاي فرماندهاني همچون شهيد همت، بزرگ‌ترين انگيزه‌ام براي رفتن به جبهه بود. آنها اسطوره هاي نسل ما بودند. انسان هايي بي ادعا و فروتن كه بدون كوچك ترين چشم‌داشت از جان خود گذشتند و حسرت تصرف يك وجب از خاك ميهن را بر دل دشمنان نهادند. اينكه در ركاب اين مردان آسماني باشم، بزرگ‌ترين افتخارم بود.

هومان سفيدكوهي متولد 1348 در منطقه تهرانپارس تهران است و اكنون در مديريت بازرگاني شركت ملي گاز ايران مشغول خدمت است. او بسيجي‌ها و رزمندگان را انسا‌ن‌هايي از جان گذشته و وارسته توصيف مي كند كه خداگونه عمل كردند.

او مي گويد: بيشترين تصويري كه از جبهه به خاطرم مي آيد اخلاص و پاكي بسيجيان بود. به ياد دارم كه در هنگام حمله شيميايي صدام به شلمچه شهيد كليمي، فرمانده لشكر ما مي توانست از مهلكه عقب نشيني كند و جانش را نجات دهد. اما براي نجات جان بچه‌ها به وسط ميدان برگشت و به رزمندگان كمك كرد در حالي كه ماسك خود را به ديگران بخشيد، شيميايي شد و به شهادت رسيد. همه فرماندهان ما نمونه و فداكار بودند و قلبي رئوف داشتند. ديدن چنين صحنه‌هايي به جوانان دل و جرات جنگيدن و توان استقامت در نبردي نابرابر را مي داد.

سفيدكوهي پيرمردهايي را به خاطر مي‌آورد كه عليرغم اصرار جوان‌ها، حاضر به رفتن به پشت جبهه نبودند و حتي داوطلب مي شدند كه بر روي مين بروند. او كه بخش مهمي از جنگ را در توپخانه لشكر 63 خاتم (ص) گذرانده و در عمليات هاي والفجر  4 و 5 حضور داشته، مي‌گويد: موج انفجاري كه با شليك هر توپ كاتيوشا ايجاد مي شد، وحشتناك بود. ضمن آنكه بايد سريعاً مكان استقرار كاتيوشا را تغيير مي داديم تا از سوي دشمن ردگيري نشود. خيلي از بچه‌هايي كه در واحد توپخانه خدمت مي كردند، دچار مشكلاتی از ناحيه شنوايي شدند.

از سفيدكوهي مي خواهم درباره ابعاد معنوي جنگ صحبت كند كه به بي‌ريايي رزمندگان اشاره مي‌كند و مي‌گويد: هرزمان كه ياد جبهه مي‌افتم با خود مي‌گويم آنهايي كه جنگ را نديدند فرصتي بزرگ را از دست دادند. همه چيز در آن 8 سال براي خدا بود. منفعت فردي در بين نبود. همه مي دانيم كه هيچ اجباري در كار نبود و افراد فقط براي دفاع از ميهن پا به صحنه نبرد مي‌گذاشتند. رمز پيروزي ما هم ايمان به خدا و ايثار بي نهايت بچه‌ها بود، وگرنه عراق از تمام امكانات روز دنيا بهره مي‌برد و هيچ چيزي در تسليحات جنگي كم نداشت. ما نسل خوشبختي بوديم كه سعادت هم‌نشيني با بزرگان را داشتيم و از محضر شان استفاده كرديم.

او ادامه مي دهد: همه در هر پست و مقامي كه هستيم بايد سعي كنيم كه خون شهدا پايمال نشود. موقعي كه مسئوليتي داريم خدمتگزار، صادق و درستكار باشيم و خدا را در نظر بگيريم. ما در بخش دولتي نماينده مردم هستيم و در مقابل مسئوليت‌هاي مان، رسالتي خطير را بر دوش داريم.

 

جوانان؛ بي قرار حضور در جبهه ها بودند

محمد ولي‌محمدي، معاون حقوقي شركت گاز استان تهران


سوم راهنمايي بودم كه از سوي ساواك به جرم توزيع اعلاميه هاي حضرت امام (ره) دستگير شدم. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57، جنگ تحمیلی بر علیه کشور عزیزمان ایران آغاز شد و از آنجا كه در خانواده‌اي مذهبي رشد يافته بودم، انگيزه‌هاي فراواني براي حضور در جبهه داشتم تا اينكه در سال دوم دبيرستان به عمليات فتح‌المبين اعزام شدم.

محمد ولي‌محمدي، معاون حقوقي شركت گاز استان تهران در سال 1343 در سراب متولد شد. او درباره خاطراتش از دوران دفاع مقدس مي گويد: به ياد مي‌آورم كه عمليات رمضان زماني آغاز شد كه ما دوره آموزشی را سپري مي‌كرديم. بچه‌ها براي حضور در عمليات بي‌تابي مي‌كردند و بي‌قرار بودند.

خاطرم هست كه برخي بسيجي‌ها گريه مي‌كردند و اصرار داشتند كه هر طور شده به عمليات بروند. آن هم در شرايطي كه عمليات رمضان در نزديكي بصره و در هواي بسيار گرم و طاقت فرسا انجام مي شد. آخر كار به جايي رسيد كه برخي دوستان دست به اعتصاب زدند تا فرماندهان را براي حضور در عمليات متقاعد كنند. يعني رشد فكري نوجوانان آن دوره به حدي بود كه دل‌شان براي شهادت پر مي‌كشيد و از اينكه در عمليات نبودند، عذاب وجدان داشتند.

او ادامه مي‌دهد: پس از طي دوره آموزشي به تيپ محمد رسول‌الله (ص) پيوستم. شهيد حاج ابراهیم همت به تازگي فرمانده تيپ شده بود، از خودگذشتگي فرماندهان يكي از وجوه درخشان جنگ بود. هيچ‌گاه نديدم فرماندهي خود عقب بايستد و فرمان پيشروي را به نيروها صادر كند. آنها هميشه از ما جلوتر بودند و در هنگام خطرات، اولين نفري بودند كه جان‌فشاني مي كردند.

وی در ادامه درخصوص مجروحیت خود در جنگ می‌گوید: به ياد مي‌آورم در عمليات مسلم بن عقیل از ناحيه زانو و سینه در منطقه سومار سال 61 مجروح شدم و موج انفجار جراحاتي را بر بدنم وارد کرد. در همین حین بود که مادرم يك بار نامه‌اي نوشت و از اينكه از درس عقب بمانم، ابراز نگراني كرد. من هم در پاسخ نامه او قول دادم كه پس از بازگشت درس را ادامه خواهم داد. در دهه شصت خيلي از خانه‌ها هنوز تلفن نداشتند و ما براي تماس تلفني با خانواده مجبور بوديم به همسايه‌ها و هم محلي‌ها زنگ بزنيم.

از ولي محمدي مي خواهم درباره خاطراتش از شهيد همت، فرمانده تيپ محمد رسول‌الله (ص) صحبت كند كه مي‌گويد: در جريان تصرف تپه 402 موفق شديم به درون خاك عراق نفوذ كنيم. فرداي آن روز شهيد همت به موقعيت تپه آمد و من كه در آن زمان فرمانده دسته بودم براي او توضيح دادم كه چگونه با تلفاتي در حد دو نفر زخمي، توانستيم تپه را تصرف كنيم. براي ما كه در سنين نوجواني بوديم ديدن اخلاص و تقواي فرماندهان بزرگ‌ترين انگيزه بود. هرگاه كه حاج ابراهيم مي‌آمد، بلند مي‌شديم و صلوات مي‌فرستاديم و جذبه و نورانيت اين مردان آسماني شوق ادامه نبرد را در وجودمان شعله‌ور مي‌كرد.

معاون حقوقي شرکت گاز استان تهران مي افزايد: در 19 سالگي ازدواج كردم و از نو به جبهه ها بازگشتم. در جبهه‌هاي غرب و جنوب بودم كه برادرم به شهادت رسيد. در آن زمان دانشجوي الكترونيك بودم و هنگامي كه براي شركت در امتحانات خرداد به تهران آمدم، خبر شهادت برادرم را شنيدم.

تنها 22 روز به صدور قطع نامه 598 مانده بود كه برادرم عمران شهيد شد. او پس از 4 بار اعزام در شاخ شميران به آرزويش رسيد. عمران جواني ورزشكار و فوتباليستي ماهر بود.

ولي‌محمدي پس از دفاع مقدس به استخدام شركت گاز در آمد و در سمت‌هايي نظير رييس آموزش منطقه 3، رييس امور حقوقي شركت هاي انتقال گاز، پالايشگاه بيدبلند و نفت خزر و همچنين رييس دعاوي و قراردادهاي شركت مهندسي و توسعه گاز ايفاي نقش كرد. او علاوه بر اخذ مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فرانسه، فوق ليسانس حقوق بين‌الملل دارد و چند جلد كتاب را به زيور طبع آراسته است.

تأليف كتاب‌هاي از «كاسپين تا خزر» و ترجمه كتاب‌هاي «شاهد خاموش»، «درآمدي بر حقوق اتحاديه اروپا» و «مقدمه‌اي بر قراردادهاي ايران و انگليس»، حاصل تلاش‌هاي علمي اين رزمنده در دوران پس از جنگ است.

 

 

احيای فرهنگ دفاع مقدس، نياز جامعه امروز است

حسين رضايي برزگر، مسئول خدمات رفاهي شركت انتقال گاز ايران


زماني كه جنگ آغاز شد كلاس اول راهنمايي بودم. در مسجد محله با بسيجيان تخريب لشكر 27 محمد رسول الله (ص) آشنا و شيفته معرفت، نورانيت و صفاي معنوي اين عزيزان شدم. چند بار از خانه فرار كردم و به منطقه رفتم اما در هنگام شروع عمليات‌ها به دليل نداشتن پرونده، مرا به پشت جبهه بازگرداندند تا اينكه در سال 63 وارد گردان تخريب شدم.

حسين رضايي برزگر، مسئول خدمات رفاهي شركت انتقال گاز ايران متولد 1346 در محله امامزاده حسن تهران است. او كه به مانند بسياري از هم نسل‌هايش در  نوجواني به جبهه‌ها شتافت، مي گويد: به ياد دارم كه هنگام اعزام هم محلي‌ها  به جنگ و بدرقه آنها تا ساعت‌ها  اشك مي ريختيم. آنقدر رفتار بچه‌هاي مسجد با خلوص نيت و بدون ريا و چشم‌داشت بود كه بعيد بود كسي شيفته مرام و معرفت آنها نشود.

والفجر 8 يكي از جالب‌ترين عمليات‌ها بود. از كل گردان ما فقط 8 نفر براي عمليات فاو انتخاب شدند كه براي من قرار گرفتن در جمع اين افراد، افتخاري بزرگ بود. با ورود به فاو با حجم انبوهي از جنازه عراقي‌ها مواجه شديم كه در محيطي گسترده بر روي زمين پخش شده بود. محشر عجيبي بود و من كه نوجواني 15 ساله بودم، با تعجب به اين صحنه‌ها نگاه مي كردم.

حدود 48 ساعت پياده‌روي كرديم تا به خط اصلي كه بچه‌ها تصرف كرده بودند، برسيم و جايگزين‌شان شويم. وقتي كه به منطقه مورد نظر رسيديم، دريافتيم كه چيزي از گردان نمانده و اكثر بچه‌ها زخمي و يا شهيد شده‌اند. بلافاصله وارد عمل شده و با سيم‌چين و قفل‌بر شروع به خنثي سازي مين‌ها كرديم. تمام سنگرهاي عراقي ها را باز كرديم و ديديم كه مملو از انبارهاي مجهز است.

انواع و اقسام خوراكي ها، البسه و پتو در سنگرهاي‌شان يافت مي شد در حاليكه ما از كمترين امكانات، بي بهره بوديم. حتي به مخيله عراقي ها خطور نمي كرد كه ما روزي بتوانيم تا اين حد در فاو پيشروي كنيم و اتاقك‌هاي مجهز آنها را به تسخير درآوريم. 

مسئول خدمات رفاهي شركت انتقال گاز ایران درباره لحظات نفس گير عمليات فاو چنين مي گويد: پس از استقرار در فاو از شدت خستگي خوابم برد. وقتي از خواب برخاستم ديدم كه هيچكس دور و برم نيست و زمين مانند كندو سوراخ سوراخ شده است. تصور كنيد نوجواني 15 ساله در بيابان بي منتها و آن هم در خاك دشمن تنهاست و همه دوستانش شهيد شده اند. در ميان آتش، دود و انبوه جنازه ها، پيكر دوستم مجيد را يافتم. از 8 نفري كه اعزام شده بوديم تنها من بازگشتم در حاليكه كمترين سن را داشتم.

از رضايي برزگر مي‌پرسم هنوز هم به آن دوران فكر مي‌كنيد كه پاسخ مي دهد: ما با خاطرات آن دوران زندگي مي كنيم. هرچه خوبي در اين عالم هست در جبهه جمع شده بود. يكرنگي، از خودگذشتگي، صميميت و ايثار. فضايي بي نظير، رويايي و دلنشين بر جبهه حاكم بود. در آن 8 سال همه مردم با هم مهربان بودند و حس همدلي در جامعه موج مي‌زد. به نظرم فضاي ايثار و گذشت حتي فراتر از جبهه‌ها و در متن جامعه آن زمان رخ مي داد و به جبهه ها تزريق مي شد؛ جامعه اي كه توانسته بود آن بسيجيان نوراني و باصفا را در دامن خود پرورش دهد.

اگر ما تاثيري در جبهه‌ها مي گذاشتيم، مسلماً به پشتوانه خانواده و هموطنان بود كه حامي رزمندگان بودند و به آنها روحيه و قوت قلب مي دادند. ما در محله، پيرمرد مغازه داري داشتيم كه هر گاه مي خواستيم با خانواده صحبت كنيم با او تماس مي گرفتيم. هرگاه كه زنگ مي زديم او كاسبي را رها مي كرد و با عجله به خانواده‌ها اطلاع مي داد تا بتوانند چند كلام با فرزندان‌شان در جبهه‌ها صحبت كنند. آن پيرمرد نه تنها براي من، بلكه براي همه اهالي كوچه اين كار را انجام مي داد و چنان از شنيدن صداي ما خوشحال مي شد كه انگار صداي پسر خودش را شنيده است.

به نظرم، فرد فرد مردم ايران در موفقيت‌هاي جنگ دخيل بودند. آن پيرزني كه طلاهاي خود را فروخت و خرج جبهه كرد، ايثارگري با اخلاص بود. همه آحاد ملت ايران در جنگ برنده شدند و نمره قبولي گرفتند. ما امروز هم نياز به احيای همان روحيه براي برون رفت از مشكلات كنوني داريم. ما نياز به تئوري‌هاي غربي براي تقويت سرمايه اجتماعي نداريم. ما بالاترين درجه سرمايه اجتماعي را در جنگ 8 ساله و در اعتماد بين مردم به يكديگر و پيوند‌شان با مسئولان تجربه كرديم.

 

 

جوانان امروز از نسل اول انقلاب باايمان ترند

حسين سروري، رييس خدمات تخصصي در ستاد شركت ملي گاز ايران


زمان جنگ در دبيرستان بودم. سال 60 از طريق جهاد سازندگي براي سنگرسازي و پشتيباني جبهه از طريق مدرسه به سرپل ذهاب اعزام شديم. اغلب خانواده‌هاي مذهبي و افرادي كه فعاليت‌هاي اجتماعي داشتند، از انگيزه‌هاي قوي براي حضور در جبهه برخوردار بودند. از طرفي شور و تحرك ذاتي جوانان با حضور در جبهه ها تامين مي شد. حرارت جبهه ها جوانان را جذب مي كرد و همه مي خواستند سهمي در دفاع از وطن داشته باشند. در محله ها، مدارس و مساجد، همه درباره تجاوز صدام صحبت مي كردند و اراده همگاني براي دفاع از ميهن شكل گرفته بود.

حسين سروري، رييس خدمات تخصصي در ستاد شركت ملي گاز ايران متولد 1343 در شهر زیبای همدان است. او ايثار و از خودگذشتگي رزمندگان را بارزترين وجه دفاع مقدس مي‌داند و مي‌گويد: در آن زمان، هيچكس ولع براي جمع‌آوري اندوخته شخصي نداشت. اتفاقاً همه سعي مي‌كردند در انجام كارهاي سخت‌تر از يكديگر سبقت بگيرند و در مواجهه با دشواري‌ها پيش قدم مي شدند.

به خاطر دارم كه فرمانده ما عليرغم اينكه در تمام روز مسئوليت‌هاي دشواري را انجام مي‌داد، در هنگام شب هم كفش‌هاي بچه‌ها را مرتب و سرويس‌هاي بهداشتي را تميز مي كرد. آنجا اينطور نبود كه افراد براساس شرح وظايف كار كنند. افراد در زمان فراغت حتماً به فعاليتي ديگر مشغول شده و باري از دوش ديگران بر مي داشتند.

او در ادامه با مقايسه تجهيزات ايران و امكانات عراقي‌ها در زمان جنگ مي‌گويد: در آن زمان اكثر جاده هاي روستايي در غرب كشور خاكي بود در حالي كه عراقي‌ها تا پاي سنگرهاي‌شان را آسفالت كرده بودند. آنها در سنگرهاي بتني مدرن پناه مي گرفتند و ما با كيسه‌هاي شني سنگر مي ساختيم. اما ايمان و باور بچه‌هاي بسيجي چيزي بود كه در محاسبات آنها نمي گنجيد. مقاومت بسيجي‌ها در غرب و استمرار عمليات‌هاي پارتيزاني سرانجام باعث شد اين مناطق از اشغال دشمن رها شود و عراقي‌ها كه از نفوذ در جبهه غرب مايوس شده بودند، تاكتيك‌هاي نظامي را به سمت جنوب ايران تغيير دادند.

سروري درباره عملياتي كه در سال 63 و منطقه سومار انجام شد، مي گويد: سومار منطقه‌اي بسيار راهبردي بود. عراقي‌ها كه از پشتيباني‌هاي منافقان هم بهره مي جستند در صورت برتري در سومار مي توانستند بر گيلانغرب، سرپل ذهاب و ايلام مسلط شوند. متاسفانه ستون پنجم اين عمليات را لو داد و عراقي‌ها در بمباران پادگان سرپل ذهاب بسياري از بسيجي‌ها را شهيد يا زخمي كردند. دشمن در ابتدا پدافندها و پايگاه موشكي را هدف قرار داد و سپس از صبح تا غروب به بمباران مواضع ايران پرداخت.

به ياد مي آورم كه بچه‌ها براي در امان ماندن از بمباران به كوه‌هاي اطراف پناه بردند. صحنه‌هاي بسيار اسفباري در سومار ديدم. مجروحان بسياري را به بيمارستان انتقال داديم كه بيمارستان هم هدف حمله قرار گرفت. بعثي‌ها حتي آمبولانس‌هاي مملو از زخمي‌ها را هم هدف قرار دادند و تلفات بالايي به جبهه ايران تحميل كردند.

رييس خدمات تخصصي در ستاد شركت ملي گاز ايران در ادامه به حال و هواي بسيجيان اشاره مي كند و مي گويد: پس از آزادسازي خرمشهر براي اقدامات پدافندي به آن منطقه رفتيم. فضاي آنجا بسيار جالب بود. عليرغم اينكه عراق شكست سنگيني را تحمل كرده بود و هر لحظه احتمال انتقام صدام را مي داديم اما بچه‌هاي مستقر در آنجا روحيه بسيار بالايي داشتند. انگار كه در خانه و شهر خود ساكن هستند. آنها توانسته بودند از كندوهاي زنبورها بر فراز درخت هاي نخل، عسل جمع آوري كنند. به محض ورود از ما با عسل تازه پذيرايي كردند. ما آنقدر در خرمشهر آرامش داشتيم كه سختي‌هاي دوري از خانواده كمتر حس مي شد. همه مي دانيم كه نوجوانان چقدر به حمايت خانواده نياز دارند اما بسيجي‌ها سعي مي كردند با ايجاد تنوع، شدت سختي ها  را كم كنند.

از سروري مي خواهم مقايسه اي بين جوانان آن زمان و مقطع كنوني داشته باشد كه توضيح مي دهد: در آن زمان همه به دنبال جبهه و جنگ بودند و در هر كوي و برزن بحث تحولات دفاع مقدس داغ بود. مرتباً مراسم تشييع جنازه شهدا برگزار مي شد و حال و هواي عاشورايي بر جامعه حاكم بود.  اما اکنون، مدافعان حرم در كمال مظلوميت در كشور غريب به شهادت مي رسند. من واقعا از فداكاري جوانان نسل جديد كه بدون كمك مادي و نظامي، زندگي را رها كرده و بدون كوچكترين چشمداشتي مردانه در عراق و سوريه جنگيدند، احساس شرمساري مي كنم. اطمينان دارم كه اين نسل خيلي وقت‌ها از امثال بنده جلوتر و باايمان تر است.

 

 

فكر مي كردند شهيد شده‌ام

رضا شيباني،‌ كارمند مستغلات در منطقه 3 عمليات انتقال گاز


كلاس اول راهنمايي بودم كه جنگ آغاز شد. من از قبل در بسيج و مبارزات انقلاب فعال بودم و سال ها پاي منبر مرحوم كافي مي نشستم. پدرم نيز از سال 42 در مبارزات شركت داشت و مقلد راستين حضرت امام بود.

رضا شيباني،‌ كارمند مستغلات در منطقه 3 عمليات انتقال گاز، متولد 1346 در شهرري است. 13 سال بيشتر نداشت كه به همراه بسيجي هاي گردان 54 شهرري عازم كردستان شد. در آن زمان تامين امنيت جاده ها بسيار مهم بود چون گروه هايي همچون منافقان و كومله در همه جا حضور داشتند.

او با بيان خاطره اي از جزيره هورالعظيم مي گويد: به صورت مخفيانه در شمال جزيره مستقر شديم. عراق روزانه 186 پرواز بر فراز جزيره داشت. فقط تصور كنيد كه بعثي ها چقدر بمب بر اين منطقه فرو ريختند. آنها هيچ گاه فكر نمي‌كردند كه حتي جنبنده اي در زير آوار بمب ها زنده مانده باشد. در حالي كه ما در كانال‌هاي آنها پناه گرفته و در زير جنازه‌ها مخفي شده بوديم.

مي دانستيم كه 100 تانك رو به روي جزيره صف كشيده اند كه هر جنبنده اي را با توپ هاي مرگبار شان هدف بگيرند. آنها آماده ورود به جزيره بودند و ما هم در پي فرصتي تا با گشودن سدها از پيشروي عراق جلوگيري كنيم. عراقي ها كه تصور نمي كردند ما در خاكريزهاي شان مخفي شده باشيم با يك فروند هلي كوپتر در نزديكي ما فرود آمدند و به خنده و شوخي مشغول شدند. صبر كرديم تا آنها به 20 متري ما رسيدند. به محض صدور فرمان آتش، بعثي ها را به رگبار بستيم و همه آنها را به هلاكت رسانديم. تانك‌هاي عراقي كه شگفت زده شده بودند به سوي ما آتش گشودند. شليك‌ها آنچنان سهمگين بود كه خاكريزهاي  4 متري را به هوا پرتاب مي كرد.

از كانال هاي كنار هور پا به فرار گذاشتيم. من 2 موشك در دست و 2 موشك در كوله پشتي داشتم و مي دانستم كه در صورت اصابت تير، هيچ اثري از من بر جاي نخواهد ماند. وقتي از تيررس عراقي ها خارج شديم، بلافاصله سد را باز كرديم كه آب به سمت جزيره رفت و از پيشروي عراقي ها جلوگيري كرد.

شيباني كه بر اثر اصابت موج هاي شديد انفجار با آمبولانس به بيمارستان اهواز اعزام شده بود، ادامه مي دهد: پس از خروج آمبولانس ما از مهلكه، آمبولانس ديگري كه چند دقيقه بعد مجروحان را به سمت اهواز مي‌برد، مورد هدف عراقي‌ها قرار گرفت. از اين رو بسياري از دوستانم به اشتباه فكر كردند كه من هم در آمبولانس بودم و شهيد شدم.

خبر شهادتم به خانواده رسيد و آنها هم سراسيمه به بيمارستان هاي تهران و بنياد شهيد رفتند تا بلكه اثري از پيكرم پيدا كنند. در حالي كه من پس از چند روز درمان در بيمارستان هاي اهواز و اراك حال مساعدي پيدا كردم و تصميم گرفتم به تهران بازگردم. با ورودم به محله، همسايه ها كه از ديدنم شگفت زده شده بودند، با تعجب مي پرسيدند: "مگه تو زنده اي!" - پدر و مادرم هم پس از ديدن من شوكه شدند و تا چند دقيقه قادر به تكلم نبودند.

از شيباني مي پرسم شهدا چه انتظاراتي از ما دارند كه مي گويد: ما نوراني ترين فرزندان ايران را در جنگ از دست داديم. من هر روز افسوس مي خورم كه آنها چقدر مي توانستند در شرايط كنوني نجات بخش كشور باشند. تخصص، تعهد و اخلاص و هر صفت متعالي كه بگويي در وجود اين فرشته ها بود. واقعاً بدون اغراق مي گويم كه بسيجي ها ماوراي انسان بودند. صدافسوس كه كشور آنها را از دست داد.

يقيناً اگر امروز بودند، آن انرژي هاي مثبت و انوار نوراني بسياري از زشتي ها را از دامن جامعه مي زدود. همانطور كه عكس اين قضيه هم صادق است و انسان هاي متظاهر و منفعت طلب هرجايي كه رفتند بذر خيانت و دروغ را كاشتند و توسعه دادند. مطمئنم كه هيچ گاه خون شهدا پايمال نمي شود.

 

 

رويارويي ايران و آمريكا در جنگ نفت‌‌كش‌ها

حسين غضنفري، افسر عمليات نفتكش ها در جزاير لاوان، خارگ و سيري


حسين غضنفري متولد محلات از جمله نيروهاي مردمي است كه از همان ابتداي جنگ در صحنه حضور داشت و در همان روزهاي نخست به اسارت بعثي‌ها درآمد. اما توانست با زيركي از چنگال آنها بگريزد و حماسه هاي جديد خلق كند. سال 59 و در حالي كه 17 سال بيشتر نداشتم، به عنوان نيروي مردمي از سوي مسجد اتابك تهران به گيلانغرب اعزام شدم. به سمت گيلانغرب حركت كرديم و در منطقه‌اي به نام چم امام حسن مستقر شديم. پس از چند روز تصميم به بازگشت به گيلانغرب گرفتيم كه به اشتباه به سمت مقر نيروهاي عراقي رفتيم. ۱۲ نفر که حدود 10 ساعت اسير بعثي‌ها بوديم.

ما را به چادري در آن حوالي بردند. در آغاز جنگ بوديم و هنوز آنقدر امكانات نداشتند كه اسرا را به خاك عراق منتقل كنند. يك افسر عراقي جلو آمد و سيلي محكمي به گوش‌ام نواخت. به دوستانم گفتم به هر طريقي كه شده امشب بايد فرار كنيم. تا نيمه هاي شب صبر كرديم. هنگامي كه خواب عراقي ها عميق شد پا به فرار گذاشتيم. پابرهنه بوديم و در آن بيابان برهوت هيچ نشانه اي از نيروهاي ايراني وجود نداشت. ترس بر برخي از بچه ها مستولي شده بود كه شايد در اين بيابان هيچ گاه به مقصد نرسيم و از شدت گرسنگي و تشنگي در آنجا تلف شويم. اما ته دلم روشن بود كه مي توانيم فرار كنيم.

با خود فكر مي‌كردم كه شهادت خيلي بهتر از اسارت در كشور غريب است. از آنجا كه بچه روستا بودم تا حدودي با ستاره هاي قطبي آشنايي داشتم و مسير حركت را براساس ستاره ها مي پيموديم. 3 شبانه روز طول كشيد تا به جبهه ايران برسيم. طي آن مدت از ريشه گياهان مي خورديم تا زنده بمانيم. ريشه هاي گون را با سنگ از خاك در مي آورديم و شيره آن را مي نوشيديم. براي رفع تشنگي هم از  آب چشمه هايي كه در دره ها وجود داشت استفاده مي كرديم. در هر صورت پس از پشت سرگذاشتن چند كوه و دشت توانستيم به گيلانغرب برسيم و از اسارت عراقي ها رها شويم.

غضنفري كه پس از شركت در عمليات هاي مختلف در غرب و جنوب در سال 66 به وزارت نفت آمد، مي گويد: در ابتداي خدمت در وزارت نفت به عنوان افسر عمليات نفتكش ها به جزاير لاوان، خارگ و سيري اعزام شدم. در وزارت نفت هم حدود 14 ماه در جنگ نفتكش ها حضور داشتم؛ زمانی که بمباران سكوها و آتش بازي آمريكايي ها روي دريا خبر از ماموريت جديد دشمنان براي قطع شريان هاي اقتصادي كشور مي داد.

جنگ نفتكش ها از مرداد سال 66 و پس از شليك ناو آمريكايي به هواپيماي مسافربري ايراني آغاز شد. به ياد دارم كه در تيرماه 67 آمريكايي ها اعلام كردند كه مي خواهند سكوي سلمان را منفجر كنند. سكوي سلمان حوضچه بين ما و ابوظبي است. در آن زمان ما روزانه 46000 بشكه برداشت از سكوي سلمان داشتيم.

بر روي عرشه كشتي عيسي و در نزديكي سكو بودم كه آمريكايي ها اخطار دادند كه سكو بايد هرچه سريع تر تخليه شود تا آنها اقدام به تخريب و انهدام كنند. ما دستور تخليه نداديم تا اينكه آمريكايي ها خمپاره اي را به سمت سكو شليك كردند. به ناچار سكو را ترك كرديم و هلي كوپتر آمريكايي با نشستن بر روي سكو و كارگذاشتن ديناميت آن را منفجر كرد. به اين ترتيب شاه لوله نفت ما در سكوي سلمان قطع شد. هرچند ما با تعيين مسيرهاي جايگزين تا حدي اين نقيصه را جبران كرديم.

افسر عمليات نفتكش‌‌ها ادامه مي دهد: آمريكا در سال هاي 66 و ۶۷ مستقيماً وارد جنگ با ايران در خليج فارس شد. زيرا عراق توان و جرات رويارويي دريايي با ايران را نداشت و در عمليات بدر شكست سنگيني را متحمل شده بود.

از غضنفري مي پرسم پس از گذشت سه دهه چه نگاهي به جنگ دارد كه پاسخ مي دهد: جنگ مانند هر پديده ديگري دو جنبه تلخ و شيرين داشت. ما حتي در جبهه، مسابقات ورزشي هم برگزار مي كرديم. از دست دادن ياران صديق هم واقعاً غم انگيز بود. من در 20 سالگي و در اوج تلاطم جنگ ازدواج كردم. ساعت 11 خطبه عقد خوانده شد و ساعت 15  همان روز هم عازم جبهه شده و 45 روز بعد بازگشتم!

در تمام سال هاي جنگ و بعدها كه كار اقماري مي‌كردم، همسرم با صبوري فرزندانم را بزرگ كرد كه بايد از او قدرداني كنم. افتخارم اين است كه هرساله مراسم يادواره شهدای روستاي مان را در طايقان محلات برگزار مي كنيم. از سال 67 تاكنون اين مراسم بدون وقفه برپا شده و امسال هم سي امين دوره را به ياد دوستان شهيدم برگزار كردم.

 

 

هيچكس به دنبال منافع شخصي نبود

رحمان عراقي، کارمند حراست شركت انتقال گاز ایران


سال اول نظري بودم كه جنگ آغاز شد. تلفيقي از اعتقادات مذهبي و ميل به حفظ خاك همه مردم را زير پرچم دفاع از ايران گرد هم آورد. قبل از آغاز جنگ و در دوران مبارزات انقلاب حضوري فعال داشتم. به ياد دارم كه در تظاهرات معروف تاسوعا و عاشوراي 57 فاصله بين بازار دوم نازي آباد تا خيابان آزادي را به همراه جمعيت طي كردم. پس از انقلاب در بسيج و مسجد محله فعاليت داشتم.

رحمان عراقي، شاغل در حراست شركت انتقال گاز  متولد 1345 در اردبيل بوده و از سال 68 وارد شركت گاز شد. او از سوي بسيج پايگاه ابوذر به عنوان امدادگر به جبهه اعزام و در بهداري لشكر حضرت رسول خدمت كرد و از همان ابتدا در يكي از روستاهاي سقز به نام باشماغ مستقر شد. در آن سال ها كمين هاي متعددي از سوي كومله ها صورت مي گرفت و منطقه را ناامن مي كرد.

كومله‌ها تا حد گسترده‌اي در كردستان نفوذ داشتند. هنگام غروب كسي جرأت بيرون رفتن از خانه را نداشت. حتي موقعي كه براي استحمام مي رفتيم فردي پشت در با اسلحه نگهباني مي داد. به خاطر دارم كه پس از مدتي متوجه شديم آبدارچي ما كه از اهالي بومي بود، با كومله ها ارتباط داشت. همسرش يك روز نزد ما آمد و او را لو داد. ما هم به خانه اش رفتيم و ديديم كه كومله ها در آن خانه چه تعداد اسلحه انبار كرده اند. گاهي اوقات 10 ساعت مستمراً در جاده نگهباني مي داديم تا امنيت تردد را برقرار كنيم.

او ادامه مي دهد: حدود سه هفته با گردان جندالله در حاج عمران مستقر شديم. در تپه شهدا هيچ امكاناتي به جز تن ماهي و سانديس براي خوردن وجود نداشت. در هر صورت ما موفق به حفظ تپه شديم كه مرز بين ايران و عراق و نقطه‌اي استراتژيك بود. مدتي در بيمارستان امام حسين كرمانشاه بودم  كه شيميايي هاي حلبچه را براي درمان به آنجا مي آوردند. به خاطر دارم كه يكي از دوستان سپاهي، يكي از دختر بچه‌هاي حلبچه را به فرزندي قبول كرد و با خود به تهران آورد. آن بچه تمام خانواده اش را در بمباران وحشيانه صدام از دست داده بود و در اين دنيا هيچ كس را نداشت.

عراقي كه مدتي هم در بيمارستان بقيه الله تهران خدمت كرده است، مي گويد: در سال 65 بيشتر پذيراي مجروحان شيميايي بوديم. از آنجا كه مصدومان شيميايي نياز به مصرف مايعات زياد داشتند ما با چند مسجد هماهنگ كرده بوديم كه خانم‌ها در آنجا با استفاده از ميوه هاي تازه، آب ميوه طبيعي درست كنند. من شب‌ها به مساجد مي رفتم و آّب‌ميوه‌ها را تحويل مي گرفتم كه به رزمندگان بستري در بيمارستان‌ها برسانيم.

از كارمند حراست شركت انتقال گاز ایران خواستم كلام آخرش را درباره جبهه و جنگ بيان كند كه مي گويد: انقلاب و جنگ از يك جنس بودند. در آن زمان هيچكس به دنبال منافع شخصي نبود، بلكه در پي منافع جمعي و ملي بوديم. از صميم قلب آرزو مي كنم هرگز ملتي درگير جنگ نشود. ما بايد از پتانسيل مردمی و تعصبي كه ملت به منافع ملي دارند، در راه پيشرفت كشور  استفاده كنيم. همان احساسات پاك و خالص دوران جنگ هنوز هم در ملت وجود دارد كه بايد درست مديريت شود كه در مسير سرافرازي ايران قرار گيرد.

 

 

 

 

 

 

 

  • تاریخ درج خبر :
  • شنبه ٧ مهر ١٣٩٧ - ١٤:٢٨
  • تاریخ بروز رسانی خبر :
  • تعداد بازدید خبر :
  • 191
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: